|
|
|
|
|
سلام 13 روز ديگه مشرف مي شوم به انجا كه مظهر علاقه و فطرت انسانيست.انجايي كه حضرت رسول (ص)با دستاي خودش حجر الاسود را جابه جا كرد.انجايي كه قرار بود قربانگاه اسماعيل (ع)باشد.جايي كه مي تونم خودم را با اب زمزم سيراب كنم.توي كوچه هاش راه برم و احساس كنم كه روزي حضرت فاطمه(س) و حضرت علي (ع) در اين كوچه ها قدم گذاشته اند. خدايا ازت ممنونم كه ما را هم به حرمت دعوت كردي و حالا كه با لطف و اراده ات مي خوام قدم به بيت الحرامت بگذارم از خيلي از اعمالم شرمنده ام.خودت مي دوني كه چه گناهاني در توبره دارم و من مي دونم كه تو چقدر بخشنده و مهرباني. دوستاي گلم اين پست پست خداحافظيه. از ديروز مهمون بازي هامون شروع شد. از صبح مهمون داشتم تا اخر شب..خانواده ي رضا به اضافه ي يكي دو تا از خاله هام و مامانم و مامان دوست داداشم اومدند و ملزومات مهموني ها را با كمك همديگه اماده كرديم. 25 كيلو سبزي خورشتي. 15 كيلو سبزي اش 10 كيلو لوبيا سبز.همشون با كمك همديگه خيلي زود درست شده و به فريزر انتقال داده شدند.(خيلي زود يعني از صبح تا ساعت 1 بعد از ظهر.......مي گم زود شد يعني زود شد حرف نباشه ديگه) مونده بادمجون سرخ كردن و فريز كردنش و يه مقدار خورد و ريز ديگه. عرضم به حضورتون كه اين خانواده ي محترم شوهر ما از الان شروع مي كنند به خونه ي ما اومدن تاااا 13 روز ديگه كه ما بريم.اين كه مي گم ميان نه اين كه همشون با همديگه بيان. هر يه روز يه كدومشون ميان تا 4-5 روز مونده به رفتنمون و از بعد از اون ديگه يهوييي جمع مي شن(شما بخون خراب مي شن رو سرمون) مي خوام اش پشت پامون را خودم قبل از رفتن بپزم احتمالا چهار شنبه ي هفته ي اينده مي پزم و از دلشوره ي اين يكي هم خلاص مي شم. امروز عصر هم مي رم واسه خريد سوغاتي.مي خوام همه چي را از ايران بخرم. يه روز يكي از دوستان اينترنتيم عازم حج بود ازش خواستم نصف سوره ي ياسين را برام بخونه و نصفش را گرو نگه داره تا خودم برم بخونم و حالا من عازمم تا برم و نصف ديگه ي سوره ي ياسين را بخونم و روزي هزار بار خدا را شكر كنم. از اونجايي كه دچار الزايمر شدم مي خوام يه ليست از افراد و التماس دعاهايي كه دارند اماده كنم و همراه خودم ببرم و اونجا به خدا عرضه كنم...دعا براي مادر مريضشون...براي برادرشون....براي بچه هاشون و...و...و..... نمي خوام وقتي برگشتم ببينم كسي را از قلم انداختم.(بماند كه هميشه اخر دعاهام مي گم همه ي ملتمسين دعا) خيلي مستجاب الدعوه نيستم ولي شايد خدا به حرمت حريمش يه گوشه ي چشمي هم به من بندازه و صدامو بشنوه. ميام.سر مي زنم. ولي فكر نكنم ديگه بتونم اپ كنم و حضور فعالي مثل گذشته داشته باشم. تولد خودم و رضا هم مبارك.31 ارديبهشت تولد 28 سالگيه من و 1 خرداد تولد
38 سالگي رضاست.حس خوبي ندارم نسبت به تولدهام.احساس نزديكتر شدن به پيري
ازارم مي ده از همه ي دوستان عزيزي كه از روي سهو،عمد يا شوخي و مزاح دلخورشون كردم و يه جوري از دستم ناراحتند حلاليت مي طلبم و مي خوام براي پاك شدنم دعا كنند تا اون جوري كه روايت كردند پاك و منزه مثل كودكي كه از مادر متولد شده به شهرم بر گردم. پ.ن اينترنتم ايرانسلمو فعال مي كنم و اونجا هر زماني كه فرصت ازاد داشتم ميام بهتون سر مي زنم(يعني اينجور معتادتونم هااااا) دوباره نوشت............ ديشب رضا جاااان (يعني خيلي جاااان)يه دسته گل ياس برام اورد.بوي گل ها خونمونو پر كرده.با اين كه ديشب تا حالا فقط دارم بينيم را مي خارونم ولي مست بوي خوبشون هستم. خيلي دوستشون دارم.اون حرفه رو رضا تاثير گذاشته.همون حرف شكسپير جون.كه تو پست قبل گفتم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام يه نفر بود مي گفت ما دعواهامون مسخرست.بياد ببينه كلني چه زندگيه مسخره اي داريم.ديروز رضا دير از سر كار اومد و همچنان سر سنگين بود.اماده شديم بريم واسه خريد هديه ي روز مادر و عزيمت به خونه ي مامانم كه پدر شوهر جان دوباره تشريف اورد خونمون و ميخ شد رو زمين.ديگه كنده هم نمي شد.يك ساعتي هم معطل ايشون شديم تا بالاخره تشريف بردند و ما هم عازم شديم. يه كادو براي مامانم و يكي هم براي مادربزرگم خريديم.(اصلا نگران مادر شوهرم نباشيد شب قبل كه منزلمون حضور داشتند كادوشون نقدي پرداخت شد) يه سر هم به مغازه ي عموم زديم.اونجا رضا بهم مي گفت اگه مي خواي يه چي بردار.اينقده بدم مياد از اين كلمه ي اگه مي خواي.خاك بر سر اوني كه اين جمله ي دو كلمه اي را اختراع كرد. منم گفتم نهههههه وقتي كه رسيديم خونه ي مامانم توي ماشين قبل از پياده شدن رضا دست كرد تو جيبش و يه تراول در اورد گرفت طرفم و گفت بگير اينم كادوي روز زنت برو باهاش هر چي مي خواي بخر.منم افتاده بودم رو دور لج.از اون لجا هست كه قبل از حضور خاله پري گرفتارش مي شيم.گفتم نه خيلي رضا ناراحت شد.خيلي زياد ....... باهام سر سنگين تر شد.باور كنيد خودمم نمي دونم رو چه حسابي اخه چه مرگم شد كه هديشو قبول نكردم.ديشب تا حالا دارم بهش فكر مي كنم و به هيچ نتيجه اي نمي رسم.شمام فكر نكنيد كه اخرش نتيجه اي نداره. موقع برگشت به خونه رضا گفت مي خوام خودمو بازنشسته كنم و ديگه سر كار نرم.سر كار نرفتن رضا يعني حقوق جزيي بازنشستگي و حذف امتياز و چه و چه و چه از حقوق وهمه ي اينها يعني اين كه ديگه عمرا بتونيم خونمون را بكوبيم و بسازيم.(بزرگترين دغدغه ي زندگيه من.) وقتي خوابيديم گل پسر گير داده بود برام قصه بگو منم به شدت بي حوصله هر از گاهي از كوره در مي رفتم و پاچه ي اين طفل معصومو مي گرفتم. ديدم نه اگه از دل رضا در نيارم بد جور به ضررمه.بهش گفتم اگه يه شاخه گل دو هزار تومني مي گرفتي و توي خونه با محبت بهم مي دادي خيلي راضي تر بودم تا اين كه تو اون تاريكي يه كادوي بزرگ بهم بدي. ديروز تو وب يه نفر از دوستان (باور كنيد هر چي فكر مي كنم يادم نمياد وب كي بود.)يه جمله از شكسپير خوندم كه به جاي تاج گل بزرگي كه مي خواي سر قبرم بزاري يه شاخشو همين امروز بهم هديه كن.(حالا نمي دونم دقيق همين بود يا كمتر و زيادتر اما اينش تو ذهنم مونده)خلاصه گريه افتادم و اين جمله را براش گفتم اصلنم به روي خودم نياوردم كه اقا اين جمله مال كي هست يعني اين جمله في البداهه از زبون خودم جاري شد. رضا اولش ساكت بود ولي كم كم بچم زبونش باز شد.يكي گفت دو تا شنيد.دو تا گفت ده تا شنيد. يكي از مثبت ترين خصوصيات رضا اينه كه تحمل گريمو نداره.وقتي ديد نه كم كم اين گريه ي ما داره تبديل به هق هق مي شه در يه حركت كاملا خود جوش بغلم كرد و شروع كرد به نوازش كردن موهام و كم كم اون هم گريه افتاد.با اين كه تحمل گريشو ندارم ولي نمي دونم چرا وقتي به خاطر بچه بازياي من گريه ميفته من خندم مي گيره. حالا يكي بياد منو جمع كنه و جلو دهنمو بگيره رضا نفهمه دارم مي خندم.دقيقا اين خنده وسط گريه هاي رقت اورم بود.با اين كه تحمل نكردم زياد تو بغل رضا بمونم و رضا هم انگار از خدا خواسته بود ولي باز هم شبم را پر از ارامش كرد. تا قبل از بچه دار شدنمون هميشه تو بغل رضا مي خوابيدم و صبح با همون ارامشه از خواب بيدار مي شدم ولي از وقتي باردار شدم يه مدت به خاطر ويارم بعدم به خاطر شكم بزرگم بعد از زايمان به خاطر بچه شير دادن و بعد از اين كه گل پسر را از شير گرفتم بر حسب عادت ديگه اين اغوش اقا رضا ازم گرفته شده بود. بعدا نوشت. خودم اين پستمو مي خونم خندم مي گيره.دارم 28 ساله مي شم خيلي ديگه كه عمر از خدا بگيرم دو تا 28 ساله ديگست.اينم در صورت داشتن يه عمر طولانيه مثلا نود سالست.چرا قدر لحظات با هم بودنو نمي دونيم؟مي خوايم چي را به خودمون ثابت كنيم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:16 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمیفهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بیدلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بیدلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانههای او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانههایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شدهاند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانوادهاش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی دادهام که در هر شرایطی بچههایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمیرساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: میبینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که میپوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. روزمون مبارك.رضا كه ديروز تا حالا انواع و اقسام كادو هاي زيبا بهم مي ده همشون هم به مناسبت روز زن. شرحي از كادو هاي زيباي رضا جان: صبح من در حال دوخت لباس احرامم بودم و وقتي ايشان خواهش من را مبني در اماده كردن صبحانه توسط شخص شخيصشون ديدند باهام قهر كردند و لب به صبحانه ي اماده شده توسط خوده من هم نزدند.توهيني بس اشكار بهشون شده بود كه به هيچ عنوان قابل بخشش نبود. تا ساعت 12 باسن مبارك رو به صورت ما بود و هي چشممون بهش ميفتاد ومستفيظ مي شديم و صد البته در اين ميان صداي خر و پف هاي رضا جان ما را سر شار از انرژي هاي مثبت مي كرد .بنده خدا رضا هر از گاهي از صداي فين فين گريه ي ما چشمهاشونو باز مي كردند و بدون اين كه تغييري در موضع باسن ايجاد كنند فقط با بالا اوردن سر نگاه كوتاهي به من حقيرمينداختند و يك خيلي خري عاشقانه نثار فرموده و باز به خواب مي رفتند. از اونجايي كه مامان جان صبح زنگ زد و گفت ناهار نپز كه من بيشتر مي پزم و سهم شما را هم مي فرستم ما هم ناهار نپختيم و فقط قرار بر اين شد كه به خاطر كمر درد بابا خود اقا رضاي گل قبول زحمت فرموده و براي تحويل گرفتن غذا عازم بشن. از ساعت 1 هر چه گفتيم اقا رضا پاشو.رضا پاشو.رضا برو ناهارو بيار.رضا گل پسر گرسنشه.رضاااا.............رسما حالم بدشد. وقتي ديدم خير اقا به اين راحتي ها تكان نمي خوردند خودمان شال و كلاه نموده و با خبر كردن تاكسي تلفني عازم خونه ي مامان جان شديم. تصميم داشتيم خودمان ناهار را همانجا تناول فرماييم و براي رضا زهر مار هم نياوريم(خوب چيه ادم عصباني كه باشه دهنش چاك و بست نداره) ولي باباجان همه ي كاسه كوزه ي ما را در هم شكست و با دادن قابلمه ي غذا به دستمان ما را به خانه ي عشق بازگرداند مبادا كه اندكي خاطر مبارك رضا جان مكدر گردد.البته گل پسر ماندگار شد. تا ساعت 3 مشغول صدا كردن همسر عزيزتر از جان بوديم كه پاشو اين ناهارو كوفتمون كنيم ولي انگار نه انگار. ما هم با گفتن يه به درك محكم و غليظ خودمان نشستيم و با اشتها غذامون را خورديم و با گفتن به به تنهايي بيشتر مي چسبه كاش هميشه سر كار مي موند به خودمان دلداري مي داديم.از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان اين حرفها را مي زديم ولي اشك مجالمان نمي داد بغض خاك بر سر هم نمي زاشت لقمه ي غذا از گلومون پايين بره.اگه اين دو تا نبود مطمئنم كه غذا خيلي بيشتر بهمون مي چسبيد. ناهار را خورده و بدون گرم نگاه داشتن سهم اقا رضا مشغول خياطيمون شديم. عصر مادر شوهر مهربان زنگ زد و گفت واسه شام مي خوان مزاحممون بشن(چيه مگه؟؟؟؟؟؟؟ مزاحمن ديگه.....اينقده خوشم مياد از اين وقت شناسيشون) از اونجايي كه ايشون تدارك ناهار ديده بودند و برادر شوهر سر ظهر اومده بود و برده بودشون خونشون ناهار دست نخورده مونده بود و مادر شوهري ازم خواست كه شام تدارك نبينيم.فقط به گل پسرشون بگيم بره دنبالشون و اونها را به خونمون بياره ما هم سكوت را شكسته و مشروح اخبار را به عرض رضاي عزيز تر از جان رسانديم.بالاخره اقا رضايت دادند و از جا بلند شده و بعد از گرفتن يك دوش اماده ي شرفيابي و خدمت به مادر محترمشون شدند. در اخرين لحظات به زوووور(دقت بفرماييد به زووووووووووووووووور)من را هم با خودشون راهي كردند.(كلا بچم اين مدليه وقتي بفهمه ننه باباش مي خوان بيان خونمون مواظبه كه مبادا من از دستش دلخور بشم و خداي ناكرده از سر بي حوصلگي در امر پذيرايي از پدر مادر محترمشون كوچكترين كوتاهي و قصوري انجام بدم.) خلاصه كه رفتيم مادر جانشون را برداشتيم ويه گردشي كرديم و برگشتيم به خانه ي عشقمان. در حين گردش به يه قسمتي از رودخانه ي شهرمون رسيديم كه هنوز اثار سنگ چين هاي خيلي قديييم درش وجود داره .همين سنگ چين فرسوده يه ابشار خيلي كوچيك توي رودخانه به وجود اورده كه ابها با سر و صداي خيلي زياد ازش سرازير ميشن.من از اول هم اين صدا را دوست نداشتم و هميشه مي گم كه اين قسمت از رودخونه صداي مرگ مي ده.ديروز در حال بازگو كردن اين حرفم براي رضا بودم و اولش هم با غيظ گفتم خيلي از اينجا بدم مياد.من در حال حرف زدن بودم كه مادر شوهر جان شروع كرد به تعريف كه چند وقت پيش با فلان خاله اومديم و اينجا نشستيم.رضا بدون اين كه اصلا به حرفهاي من توجه كنه با اين فكر كه مادرش دلش مي خواد اينجا بشينه گفت الان بشينيم. يعني فقط خدا رحم كرد كه مادرش گفت نه وگرنه ديگه عمرا اسم رضا را نمياوردم. .شنيدين مي گن فاصله ي عشق و نفرت به اندازه ي يه تار موئه من اين حرف را تكذيب نموده و مي گم بين عشق و نفرت هيچ فاصله اي وجود نداره حتی به اندازه ی یه تار مو. اين دو تا دقيقا چسبيدن به هم.بدون يكذره فاصله. رضا جااان خيلي دوست دارم مرسی که ر......دی تو روزمون رفت پی کارش. مرسی بابت تبریک روز زن مرسی از هدایای رنگارنگ و قشنگت توی ادامه ی مطلب واسه خيل عظيم مشتاقان طرز تهیه ی نر گسی را گذاشتم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:36 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
خب موج انرژي هاي منفيم تموم شد و الان مثه بچه ي ادم اومدم نشستم به نوشتن. با اين كه خواهر شوهره سفارش كرده بود به كسي حرفاش را نگم ولي هم به رضا گفتم و هم به مادرشوهرم. به هر دوشون هم بد جور بر خورد.مادر شوهرم با ناراحتي گفت نه مي خوام دستي زير پر و بالم بگيره نه مي خوام وقتي مردم برام گريه كنه. رضا هم قراره اساسي حالشو بگيره.منم الان ارومه ارومم ____________________________________________________________________ اين روزها به همه چي تو دينم شك كردم.خيلي هم تلاش مي كنم برا رفعشون ولي واقعني نمي شه.چون كتابايي كه بهم معرفي شده اينقدر كلمات قلمبه سلمبه و تخصصي داره كه نگو و نپرس. ديشب با يه نيمچه طلبه اي بحث راه انداختم و تونست تا يه حدي قانعم كنه. و باز هم ميخوام برم سراغش. بزرگترين مسئله اي كه ذهنم باهاش در گير بود اين كه وقتي مي گن لا اكراه في الدين در دين اجباري نيست پس چرا مسلمونها با حمله به ايران مردم را وادار به پذيرش اسلام كردند. اين دغدغه ي بزرگ من همين ديشب رفع شد.اونقدر زيبا كه الان يه ذره هم توش شك ندارم.براتون هم حرفاش را بازگو نمي كنم چون مي ترسم كم و زياد بگم و مديون هر دو دنياتون بشم. واقعني بعضي جاهاش را نمي تونم باز گو كنم فقط مي تونم تو ذهنم پردازششون كنم. ولي هنوز مسائلي مثل حجاب و راضي نگه داشتن شوهر و بعضي چيزاي ديگه برام قابل درك نيستند پي نوشت:كامنتاي پست قبل جواب داده نشدند و شايد بدون جواب تاييد بشن. ____________________________________________________________________ چند وقتي بود خواننده ي خاموش وبلاگي بودم.فندق 50 كيلويي عزيز كه اين روز ها گرفتار شده و همه دست به دعا برداشتند براي سلامتيه مادرش. متن زير بر گرفته از وب خوشبختي زير پوست من هست.براي سلامتيه مامان فندق دعا كنيد. گیس گلابتون نازنینم کتابی به من معرفی کرده بود به نام خوردن ، نیایش ، مهرورزی . مدتهاست که مشغول خواندن این کتابم . از آن دست کتابها نیست که مثل رمان آنا کارنینا بنشینی یک نفس در طول 2 روز بخوانیاش و تکلیفت با قهرمان داستان روشن شود . باید نوشید این کتاب را . جرعه جرعه و با آرامش . مزهمزهاش کنی و طعمش را مثل شکلات حس کنی ... در قسمتی از این کتاب ، نویسنده داستان به شدت مستاصل و خسته است . یک دعوای حقوقی طاقت فرسا با همسر سابقش دارد که تمام انرژی و توانش را تحلیل برده است . در سفری که به مناسبت معرفی یکی از کتابهایش به ایالت دیگری دارد با دوست شاد و بی خیالش همسفر می شود . بعد از اینکه یک دل سیر برای همسفرش غرغر می کند و از زمین و زمان می نالد و از همان حرفهای خودمان که خدا هم من را فراموش کرده و دائم بد می آورم و ..... دوستش پیشنهاد می دهد دادخواستی برای خدا بنویسد . مشکلش را توضیح دهد و مستنداتش را برای خدا رو کند . دلائلی را که به مناسبت آنها فکر می کند حق با اوست را کامل بنویسد و در آخر درخواست خود از خدا را به طور واضح بیان کند . او نامه را می نویسد و دوستش به عنوان اولین شاهد پای این ورقه را امضا می کند . البته همانطور که دارد رانندگی می کند و سیگاری هم گوشه لبش است با خنده می گوید که آن را در خیالش امضا کرده است و بعد از او می خواهد در خیالش نام تمام کسانی را که فکر می کند پای این ورقه را امضا می کنند ببرد و از آنها بخواهد که از درخواستش نزد پروردگار حمایت کنند . معتقد است با این کار تمام انرژی مثبت آنان را جهت برآورده شدن آرزویش جمع می کند . نویسنده داستان شروع می کند به ردیف کردن اسمها : پدر و مادرم ، خواهرم ، همسایه ام ، عمه ام ، دختر دائی ام و همسرش ، معلم دوران دبیرستانم ....... صدها امضا برای دادخواستش ردیف می کند و حتی از روح درگذشتگانش هم کمک می گیرد . پس از ساعتی که از تقدیم خیالی دادخواستش با صدها امضا به پروردگار می گذرد ، تلفنش زنگ می زند . وکیلش است که با هیجان خبر می دهد همسر سابقش برگه رضایت را امضا کرده است ...... ____________________________________________________________________
پروردگار عزیز ، لطفا خودی نشان بده . دوست ما دوران بسیار سخت و بدی را
پشت سر گذاشته است و به تازگی به آرامش رسیده است . و حالا مادرش بیمار
شده و تمام شادی و آرامشش بابت فرزندی که تو عطایش کرده ای به باد رفته است
. منتظر امضاهای شما هستم . اگر هم دوست داشتید لینک این درخواست را در وبتان قرار دهید تا به این ترتیب انرژیهای مثبت بیشتری را جذب کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:33 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي لذت بخشه كه صبح زود بعد از راهي كردن شوهرت سر كار، بياي نت يه چرخي
بزني.بعدبري حياط خونت را اب پاشي كني و ريه هات را پر از هواي تازه ي
صبحگاهي كني. يه خورده به باغچه ي خونت برسي و يه مقدار ريحون بچيني.بعدم شروع كني به اب دادن باغچه.يه جور غريبي روح ادم تازه مي شه. بعدبياي تو خونه و شروع كني به انجام كاراي تكراري .بشور و بسابتو كه كردي زنگ خونتو بزنند.در را كه باز كني ببيني خالته كه بعد از مدت ها اومده خونت.شاديت تكميل مي شه.خاله يه يك ساعتي مي مونه و مي ره .تو مي موني و گل پسر كه هر دو صبحونه نخورديد و به شدت گرسنتونه.از اونجايي كه هوسهاتون هم عجيب غريبه واسه صبحونه هوس نرگسي مي كنيد.فورا بساطشو علم مي كنيد و با گل پسر مي شينيد سر خوردنش. ساعت ده و نيم صبح صبحونه مي خوريد و كلي هم با گل پسرتون به به و چه چه راه مي ندازيد.هنوز لقمه ي سومي از گلوتون پايين نرفته كه تلفن زنگ مي خوره.با ديدن شماره با ذوق به پسرتون مي گيد گل پسر م عمه جووووونته. تلفن را بر مي داريد و با ذوق مي گييييد سلاااااااام جوابتون با يه سلام عليك بي نهايت خشك شروع مي شه و بمب حرفها و سرزنشهاست كه رو سرتون خالي مي شه. اغاز سخن هم اين باشه كه چرا نمي ريد كاراي خونه ي مادر را بكنيد خدا را شكر كه پسر داريد ايشالله خدا يكي يه عروس مثل خودتون بهتون بده و اماج توهين هاااست كه ريخته مي شه روي سرو صورتتون.حرفهاي گذشته ها پيش كشيده مي شه ولي اينبار كوتاه نميايد و در برابر هر حرف جوابشو مي ديد.صداتون از شدت عصبانيت مي لرزه ولي كوتاه نميايد. مطمئنيد كه خواهر شوهرتون شوكه مي شه.چون اين بار اوليه كه اين زن داداش تو روش ايستاده.هميشه هر حرفي مي زده متكلم وحده بوده حرفاش را مي زده و گوشي قطع مي شده ولي اين بار فرق مي كنه. اخر كار وقتي مي بينه كه اي واي اين ديگه اون زن داداش لال سابق نيست حرف را كوتاه مي كنه و در اخر كار تكرار مي كنه براي خودتون مي گم كه دعاي خيرشون پشت سرتون باشه.يه وقت نفرينم نكني؟بهش مي گي مگه من اهل نفرين كردنم؟چند بار تا حالا نفرين كردم كه حالا دفه ي دومم باشه؟ مي گه خوب نه منظورم اينه كه پشت سرم اه نكشي. پس مي دوني كه اه مظلوم دامنگيرته. اه كشيدم و مي كشم و مي كشم.هيچ وقت نمي بخشمت كه نه در مقام يك خواهر شوهر كه در مقام يك دختر خاله هيچ احترامي براي من قائل نيستيي. هيچ حس پشيمانيي ندارم .اگر اين حرفها تكرار بشه باز هم همون جواب ها را بلكه بدتر از اونها خواهي شنيد. پي نوشت.مادر شوهرمون يه مسافرت رفت و وقتي برگشت يه مقدار نا خوش احوال بود.هنوز به يه هفته نكشيده مسافرت دوم را هم رفت و وقتي برگشت از شدت مريضي افتاد. چون يكي دوباري زنگ زد و از خواهر شوهرم خواست كه به دادش برسه اين پر رو كه خودشو هيچ كاره خانوادش مي دونه و صد البته فكر مي كنه كه دختر هيچ وظيفه اي در قبال پدر و مادر نداره و همه ي كارها به عهده ي عروس و پسر هاست،زنگ زد و دق دلشو سرم خالي كرد.البته نمي دونم راست يا دروغ گفت به زن داداش هاي ديگه هم زنگ زدم و همين حرف ها را بهشون زدم. واگذارت كردم به خدا.نه در اين دنيا كه رنج هاي اين دنيا هيچ نيستند بلكه اون دنيا. من باشم و تو و خدا سر پل صراط
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:34 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
نمي دونم چرا بعضي وقتا ادم يه كار بچگانه مي كنه كه بعد خودش شرمنده ي خودش بشه. چند وقتي بود كه نسبت به نگاه رضا نسبت به زن هاي ديگه از بازيگراي تلويزيون بگيييييير تا جاري هام حساس شده بودم.واي به وقتي كه يه تعريف كوچولو و صد البته بي غرض در مورد يكي از اون ها مي كرد. زن بدبيني نيستم ولي از بس تو اين وب و اون وب از خيانت هاي مردها مي خوندم نسبت به شوهرم بدبين شده بودم. توي ذهنم با خودم و رضا درگير بودم و وقتي اين دعواهاي ذهني كه هيچ وقت بروزشون نمي دادم به اوج خودش مي رسيد ميفتادم تو دور رقابت با همسر جان. يه فيلم مي ديدم گير مي دادم به هنر پيشه ي مردش ...... واي چه چشماي قشنگي داره. چه اندام رو فرمي داره. ببين رضا اصلا يه ذره هم شكم نداره.چرا تو شكمت روز به روز بالاتر مياد. حتي پيشرفت مي كردم و اين حرفا را در مورد پسرهايي كه تو كوچه مي ديديم هم مي زدم البته يه كدومش از صميم قلبم نبود ولي رفته بودم به يه جنگ يه طرفه با رضا بدون اين كه روح اون بيچاره خبر داشته باشه يه ذره فكر نمي كردم كه حسادت زنانه ي خودم كجا و غيرت مردانه ي رضا كجا؟؟؟؟؟؟؟ رضا يه بارم به روم نياورد ولي مي فهميدم كه از حرفام ناراحت مي شه.تا ديشب كه داشتم درباره ي داماد زيباي همسايمون حرف مي زدم رضا حرفمو قطع كرد و گفت به جا اين حرف بي مزه زدن بيا بشين و قشنگ بگو موضوع چيه؟ منم هي خودمو مي زدم اون راه ....كدوم موضوع؟ گفت ببين بهار هم اخلاق تو را مي شناسم هم اخلاق خودمو.تو توي كوچه وقتي مي گفتم فلاني را ديدي پسر فلان همكارم بود گيج و ويج همش حواست يا به گوشيت بود يا با گل پسر حرف مي زدي.اصلا توجهي به بيرون نداشتي.بهت اطمينان صد در صد دارم ولي ته دلم از اين حرفات و نگاهت مي لرزه.اگه از اول از اين مدل ادما بودي مشكلي نداشتم ولي الان يه دفه اين همه تغيير معنيش چي مي تونه باشه؟ خوب من كلا حرفاي اين مدلي تو دلم نمي مونه يعني بمونه ترشي ميفته فورا دردمو براش بازگو كردم. اولش حسابي ناراحت شد و گفت واسه چي اين فكرو مي كني؟من تو زندگيم اونقدر شكست پشت شكست خوردم كه حاضر نباشم ارامشي كه الان تو زندگيمون داريم را از دست بدم. و وقتي صادقانه براش دلايلمو گفتم كار را رسوند به تحريم اينترنت. همچين يهويي قلبم گرفت.تغيير موضع دادم و انقدر به به چه سري عجب دمي عجب پايي راه انداختم تا به كل فراموش كرد چه بلايي قرار بود سرم بياره. يعني منو بدون اينترنت مرده فرض كنيد. خدا را شكر اين قضيه هم با خوبي ختم به خير شد. ادامه ي مطلب يه داستان خيلي جالبه.چند روز پيش اتفاقي توي يه وبلاگ ديدمش. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:0 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بي مقدمه بريد ادامه ي مطلب.
*******************************************
******************************************* دوباره رمز گذاري شد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
اخ كه چه دردي داره تو عروسي نشسته باشي و در حال تماشاي رقص اذري زيبايي باشي كه دخترك 13-14 ساله اي انجام مي ده.بعديه فاميلاي عروس وارد شه و در حال سلام عليك كردن با ديدن تو خشكش بزنه. و بعد از اون هر دفعه چشم بر مي گردوني ببيني به تو نگاه مي كنه و تو چشماش يه جور التماس موج مي زنه.شايد التماس براي ابرو داري كردن. ديشب توي مجلس عروسي كارگري كه براي عيد اومده بود كمكم را ديدم.كسي كه يه عالمه درد دل كرد از دست شوهر معتاد و نامردش...........كه براي حفظ ابرو به عنوان يه خدمتكار در مدرسه مشغول كار شده و وقت هايي كه مدرسه نمي ره تو خونه هاي مردم كارگري مي كنه و خانواده اش حتي مادرش از اين موضوع اطلاعي ندارند. سعي مي كردم نگاهش نكنم.طاقت ديدن نگاه هاش را نداشتم.اره مطمئنم كه با نگاهاش التماس مي كرد. ********************* در حال خوردن شام يه زن مسن با يه صورت شكسته با شوق اومد طرفم بغلم كرد و يه عالمه هم قربون صدقم رفت.جوابشو دادم و هي به اون مخ كوچيكم فشار اوردم اخه اين كيه كمي بعد دوستم را ديدم كه اومد كنار اون زن و يادم اومد اهان اين همون مادر دوست و همكلاس قديممه كه خيلي وقته ازش خبر نداشتم..پس چرا اين همه شكسته شده؟ كم كم سر درد دلش باز مي شه. از فوت دامادش همون شوهر دوستم مي گه كه سه سال بعد از عروسيشون وقتي كه فرزندش 3 ماهه بوده تصادف مي كنه و از دست مي ره. از پسر خواهر شوهرش مي گه كه اون هم چند وقت قبل از عروسيش تصادف مي كنه و فوت مي شه و از شوهر خودش گفت كه تحمل اين دو داغ پشت سر هم را نداشت و اون هم خودشو حلق اويز كرد و كشت. او درد دل كرد و هر لحظه بيشتر از قبل غذا زهر مارم مي شد.دوستم من را با خواهرهاش اشنا كرد.سيماي بزرگترين خواهرش سيماي زني بود كه از اول عروسي با التماس به چشمهام نگاه مي كرد. حالا فهميدم كه چرا نمي خواد مادرش بفهمه كه تو خونه هاي مردم كارگري مي كنه. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 16:41 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امار پست قبلي واقعا جالب بود.روز اول 483 بازديد كننده و فقط 24 تا كامنت.روز هاي بعد كه ديگه هيچييييي. جالب بود نه؟ پس تا برنامه ي بعد اين پست رمز گذاري شد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:5 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام نمی دونم از کجا شروع کنم و چی بگم؟ از زندگیه پر غم و غصه ای که هیچ کس غم و غصه ی اون را باور نداره. یا زندگیه شیرینی که همه از آن بوی عشق می شنوند. خسته ام خسته تر از اونی که بتونم درد دل کنم.بارها و بارها صفحه مدیریت وبلاگم را باز کردم و بدون این که پستی بزارم از اون خارج شدم. اینجا می خوام خودم باشم خوده خودم اینجا کسی من را نمیشناسه و من راحتم.نمی دونم چقدر باید بگذره تا فراموش کنم.یعنی چند وقت دیگه این سایه های سیاهی که لحظه به لحظه همراه من تو زندگیم میان دست از سرم بر میدارن. اینجا حکایت بغضم را می نویسم.بغضی که بار یک زندگیه 26 ساله را به دوش میکشه.بغضی که هیچ وقت سر باز نمی کنه.که همیشه راهش را بستم و اجازه ی باز شدن بهش ندادم.اگر دوگانگی در نوشته هام دیدید بر من خرده نگیرید که دست خودم نیست.من در دنیایی از تضاد بزرگ شدم و الان هم در زندگی سر در گمم.زندگیم امیخته ایی از عشق و نفرته.این بدترین حسیه که کسی میتونه داشته باشه اين اولين مطلبي بود كه توي وبلاگم نوشتم. ولي ديگه از اون حالتهاي گذشته خبري نيست..وقتي كه گذشته ام را به هر سختي بود با همراهي تك تك دوستام مرور كردم يك باره سبك شدم.مثل بادكنكي كه تا بي نهايت بادش مي كنند و زماني كه به تركيدن نزديك مي شه يه دفعه رهاش مي كنند و بادش خالي مي شه.همه ي وجود من هم خالي شد.به يك باره سبك شدم. عجييييب سبك شدم. من مديونم.مديون بو سه ي تقدير و همراهانش. زماني كه اولين وبم يك ساله شد از تك تك دوستام اسم بردم و قدر داني كردم.تعداد زياد نبود نهايتا 16-17 نفر بودند ولي اينجا............در بوسه ي تقدير،از كي بگم.محبت كدومتون را مي تونم با حرف زدن جبران كنم؟ از مغازه دار فرنگيه عزيزي بگم كه نه خودش و نه مشكلاتش يك لحظه از جلوي چشمم كنار نمي ره و برام تبديل شده به يك اسطوره ي صبر و استقامت در برابر مشكلات؟ از زن بابا كه يك بار بيشتر لطفش شامل حالم نشد ولي عاشق خودشو وبلاگشم؟ از دكتر ارش عزيزي كه هر از گاهي يه نگاهي اين طرفا مي ندازه و منه پزشك قانوني نديده را غرق خوشحالي مي كنه؟ از اركيده جانم كه خدا را شكر به ارزوش رسيد و داره مامان مي شه؟ از دارچين عزيز كه يك دنيا دوستش دارم؟ از هماي عزيز با راهنمايي هاي قشنگش كه هنوز چشم به راه يه ايميل گذاشتمش؟ از باران دوست داشتني؟ از گلابتون بانوي مهربان؟ از كودك تنهاي مهرباني كه از روز اشنايي فقط و فقط براش زحمت داشتم و دارم. از شيداي عزيزم با درهم برهم هاي زندگيش؟ از دخترك حواس پرت ،تازه عروس مهربون؟ از ليلا ي عاشق؟ ازكارمند وظيفه شناس و روز مرگي هاش؟ از گلابتون بانو خانم وكيل وظيفه شناس؟ از خانوم و گرفتاريهاش كه روز به روز بيشتر غصه دارم مي كنه؟؟ از مانا و شيطنت هاش؟ از صدرا و قلب پاكش؟ از مهندس خانومي و افكار نابش؟ از اني و حبه ي انگورش؟ ازبهاره خانوم معلم با وجدان؟ از بانوي مغازه دار خوش زبون؟ از الهام روانشناس قَدَر و عزيزم؟ از اقاي مهتابي اشناي ديروز و دوست عزيز امروزم از ان شرلي،خانوم خونه،مريم هاي عزيز،سارا هاي عزيز و دوست داشتني و محبت هاشون؟ از غزال،حسنا بانو، نيكي، شيما خانومي و خوبي هاشون؟ از قندك بانو،مهتاب، عاطفه،خاتون،فاطيما كه واسم يه دنيان؟ از جلوه ي عزيز و مهربونم؟از ماني؟از سينا؟از فرشته؟از مامان نسيم؟از زوج دهه شصتي ؟از الهه و مهربوني هاشون؟ و خيلي هاي ديگه كه الان حضور ذهن ندارم اسم ببرم. از خوانندهاي بدون وبلاگ ؟ از خواننده هاي خاموش ؟ واااااااااي تعداد خيلي زياده.نمي دونم اسم همه را اوردم يا نه ولي من مديون مهربونيه همه ي شما هستم.شماهايي كه يك ساله همه چيز بهار شديد. اره درسته امروز تولد يك سالگي بوسه ي تقديره. يك سال گذشت.در كنار هم ....براي من سراسر همه خوبي.دوستام هميشه بهم لطف داشتند و دارند .از كساني هم كه به طرق مختلف بهم توهين كردند و مي كنند گذشتم. مي خوام كه اگه خواسته يا نا خواسته به نحوي ازم رنجيديد فقط و فقط حلالم كنيد. و در اخر به رسم گيسو خانوم گل همه روشن ها و خاموش ها توي اين پست برام به يادگار يه چيزي بنويسند و اگه براشون مقدوره يه ردي هم از خودشون واسم به جا بزارند.منتظر حضور تك تك روشن ها و خاموش ها هستم. خودم هم از امروز ارشيو نظرات يك به يك پست هام را مي خونم وسراغ دوستاني خواهم رفت كه قبلا به وبم مي اومدند و يه جورايي از هم بريديم.مي خوام دوباره رشته ي دوستي ها از سر گرفته شه. بعدا نوشت...... تو خوندن كامنتهاي پستهاي قبلم به كامنتي رسيدم كه يه دنيا برام ارزش داشت. توي دوستان فراموش كردم از يه جوان مرد بگم كه چه زيبا اين روز را برام پيش بيني كرده بود كه وبلاگ نويسي روحم را ارام مي كنه. كاپيتان بهروز مدرسي.استاد گرانقدر هزار بار معذرت كه فراموش كردم از وجود نازنين شما در بين دوستانم نام ببرم. مرد ايران و ايران زمين وجود شما در بين ما مايه ي مباهاته.دوستتون دارم و براتون ارزوي سلامتي و عاقبت به خيري دارم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط بهار
|
|
||