X
تبلیغات
بوسه ی تقدیر -
.......
توی پیاده رو کنار تیر چراغ برق ایستاده بودم وعبور دسته های منظم زنجیر زنی عزا داری که به صورت صف از دو طرف خیابون عبور می کردند را تماشا می کردم.قایم نشده بودم فقط به خاطر ازدحام جمعیت اون مکان نصیبم شده بود

پسرک همراه دختر عموی کوچکش کنار خیابون ایستاده بودند و از دیدن اسب هایی که همراه سواراشون به صورت نمایشی از وسط بعضی از دسته ها عبور می کردند به وجد امده بودند.

و من همه ی حواسم معطوف به اون دو تا بود که مبادا گم بشن.مجبور بودم زود به زود از کنار تیر چراغ برق سرک بکشم ببینم اوضاع کوچولو ها از چه قراره.

در یکی از این سرک کشیدن ها یک دفعه چشمم به دو چشم ریز و شرر بار افتاد و وجودم پر از نفرت شد.چشمهایی  که توی اون همه جمعیت به چشمای من خیره شده بود.

خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با نیم نگاهی به بچه ها سرم را عقب اوردم.همه ی وجودم به لرزه افتاده بود.

نمی خواستم جاریم متوجه موضوع بشه.اگر چه فهمیده بود و به روی خودش نمی اورد.

ازش خواستم که به طرف گلزار شهدا حرکت کنیم.همون موقع رضا را دیدم و با سپردن بچه ها به دست او حرکت کردیم.قرار شد برادر زاده اش را تحویل پدرش بده.هنوز نصف راه را نرفته بودیم که برادر شوهرم با جاریم تماس گرفت و اطلاع داد دخترش گم شده.

ما راه رفته را برگشتیم و هر کدوم از طرفی دنبال دخترک بودیم.هر چه می گشتیم کمتر میافتیم.ورد زبونم ایت الکرسی و صلوات بود.

یک ساعت بعد که به اندازه ی چندین و چند ساعت  گذشت جاریم تماس گرفت و گفت که پیداش کردند.همونجا روی زمین نشستم و به شانس بدم لعنت فرستادم.

مدام می گفتم ای کاش امروز توی خونه مونده بودم و بیرون نمیومدم

اشک مجالم نمی داد

وقتی به زور خودم را جمع کردم و بلند شدم تا پیش جاریم برم از دور اونها را دیدم که  به من نزدیک می شدند.با دیدن دخترشون به طرفش رفتم و با در بغل گرفتن او یک دل سیر گریه کردم.گم شدن او بهانه ای بود برای باز شدن بغضی که از همون اول صبح تو گلوم نشسته بود.

گم شدن دختر نازنینمون را هم گذاشتم به حساب نحسیه دیداری که صبح با حسین داشتم

فقط می تونم بگم ازش متنفرم

او را خوب می شناسم.اگه همون حسین گذشته باشه مطمئنم که بعد از دیدن من با اب و تاب ماجرا را برای مامانش تعریف کرده و گفته که بهار برای دیدن من سرک می کشید.

شاید هم دیگه حسین گذشته ها نباشه.

چون خبر پشیمانی هاش به گوشم می رسه

نمی دونم چرا فکر کرده می تونه بعد از ازدواج مجدد هر دومون بره و به داییم بگه که پشیمونه و می دونه که مقصر همه ی این ناکامی های زندگیمون مادرشه.

به قول داییم شاید می خواد اینا به گوش تو برسه و حلالش کنی.

ولی من خوشحالم.خوشحال از این که دیگه نام همسرم را یدک نمی کشه.خوشحالم که از زندگیم بیرون رفت.هیچ عذاب وجدانی هم ندارم چون تا اخرین لحظه در حد توانم برای حفظ زندگیم تلاش کردم.

گذشته ها که با حسین زندگی می کردم همیشه ازش می خواستم توی دسته های زنجیر زنی باشه.

می گفتم من زنجیر زدن را خیلی بیشتر از سینه زدن دوست دارم کاش تو هم زنجیر می زدی ولی هیچ وقت حرفم خریدار نداشت.

از وقتی که از او جدا شدم شنیدم که دیگه توی دسته های سینه زنی نمی ره و زنجیر می زنه و امسال خودم به چشم دیدم که جزو زنجیر زنها شده.

قصدش چی می تونه باشه؟

خدایا روزی هزار بار شکرت کردم و باز هم شاکرت هستم که من و رضا را سر راه همدیگه قرار دادی و هر چند تلخ ولی سرانجام تقدیرمون را با همدیگه نوشتی.

خدا جونم دوستت دارم و شاکرت هستم که فرزندی از صلب رضا در وجود من گذاشتی  و وجودم را بیشتر غرق در شور و نشاط کردی.

خدایا شکرت که همه ی لحظات تلخ زندگیم گذشتند و می گذرندو التماست می کنم که  همه ی خاطرات بدم را هم از صفحه ی ذهنم پاک کنی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:35  توسط بهار  |